|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو فاصله ای نيست
گفتم کمی صبر کن گوش به من ده
گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشتو پناهت ، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
تو می روی و نگاهم بهانه می گیرد
دلم شکسته و باران شبانه می گیرد
چقدر ساده .صمیمی. مثال خاطره ای
نهال یاد تو در من جوانه می گیرد
تو می روی نمی دانم از کجا آمد ؟
غمی که داغ دلم را نشانه می گیرد
بدان که زاده ی شعری همیشه می مانی
صدای ناله کران تا کرانه می گیرد
همیشه رسم فلک تا که بوده این بوده
که جمع ساده ی ما را زمانه می گیرد
تو می روی و نگاهم میان چشمانت
حزین نشسته و رنگ فسانه می گیرد!!!
با دلي تنگ به جبران گناهي كه نكردم
گريه ها كردم و بر اتش دل اشك فشاندم
ناگزير اشك فشان غمزه از كوي تو رفتم
نا اميدانه ز دل اه غريبانه كشيدم
تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگريم
نيم جان پيكر خود بر در ميخانه كشيدم
یه تک سوار تنها،تو شهر پشت دریاها
یه تک ستاره ی کوچیک،تو آسمون رؤیاها
یه زمزمه ، یه روزن ، یه خاطره ی مبهم
برای بیداری من ، یه داد گنگ و محکم
تموم این خاطره ها تموم شدن
لحظه های شاپرکی حروم شدن
اون فصل خوب قصه، گذشت و شد آخر کار
من که دیگه خسته شدم، نایی ندارم اینبار
آی قصه گوی قصه هام
آی آشنای پابه پام
قصه ی من تموم نشد ؟
رمق نمونده که برم
غصه ی من تموم نشد ؟
نفس نمونده که برم
آی قصه گوی خوبم ، خدای من، محبوبم
قلم نزن ، بسه دیگه ، آخرشو میدونم...
خدای مهربونم ، همدم همزبونم
دفتر من تموم شد...
هنوز میخوای بخونم ؟
ای آخرین ستاره توی شبای تارم
ای آخرین امید ِ این دل پاره پارم
بی تواین دل تنها میمـــــــــیره
با تو این تن بی جون جـــون میگیره
ای همه ی وجودم با تو به تو رسیدم
تو اوج نا امیدی تنها تو رو می دیدم
ای ندای آسمونی طاقت دلم تمومه
تو نباشی نمی دونم راه زندگی کدومه
تو نباشی میمـــیرم بی چشم تو
همه ی آواز من از عشــق تو
ای همه ی وجودم با تو به تو رسیدم
تو اوج نا امیدی تنها تو رو می دیدم
دست تو پناه من شد توی اوج خستگی هام
چشم تو چراغ من شد توی اوج بی کسی هام
تو نبودی که ببینی ای ندای قلب خستم
کاش میشد یه باره دیگه دست بذاری توی دستم
یادت میاد گفتم بهت اگه نمیشی مرهمم
تورو خدا زخمم نشو که تیکه پارست بدنم
تو عین نا باوریام تو هم شدی یه زخم نو
نمی خوام مثل تو بشم از جلوی چشمام برو
اگر ماه بودم به هر کجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر هر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی مرا می شکستی
اگه چشمات منو میخواست
تو نگاه تو می مردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات می سپردم
اگه اسمم می خوندی
دیگه از نمی بردم
اگه بامن تو میموندی
همه دنیا رو می بردم
« ♥ » بـــــــــــــــــــــــــــــمون « ♥ »
.... تو بگو سرد هوا منم می شم خورشید تو ....
.... تو بگو که نا امیدی منم می شم امید تو ....
.... تو بگو دلم گرفته از همه دو رنگیا ....
.... مشکی می شم مظهر یه رنگی،واسه تو ....
.... تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون ....
.... به خدا التماس میکنم گریه کنه برای تو ....
« ♥ » نــــــــــــــــــرو « ♥ »
وقتي دل تنگ شدي به ياد آور
کسي رو که خيلي دوستت داره
وقتي نااميد شدي به ياد آور
کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد آور
کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد آور
کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصوير شد بياد آور
کسي رو که حتي توي عکسش به تو لبخند مي زنه
گر نگاه من دارد گناهي مجازاتم بکن هر چه که خواهي
* گر خاک کند مرا در آغوش هرگز نکنم تو را فراموش
تنها تویی تویی که در این روزهای سرد
از آب و آفتاب و زمین مهربان تری
با من بمان ٬ بمان که بمانم برای تو
ای آنکه عشق اولی و عشق آخری
ای کاش در چشمهایت تردید را دیده بودم
یا از همان اول از عشق ترسیده بودم
ای کاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم
جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی
آن شب نمی دانم اما تا صبح لرزیده بودم
آن شب تو با خود نگفتی که بر سر من چه آمد
با خود نگفتی ز دستت من رنجیده بودم
انگار بی پرده بودی دیوانه ات گشتم من
تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم
از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم
آن شب من و اشک ، مهتاب تا صبح تنها نشستیم
ای کاش یک خواب بود چیزی که من دیده بودم
اندوه بی اعتنایی چه یادگار عجیبی است
اما چه شبها که از آن عشق پرسیده بودم
هرگز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
بی تو تمام ثانیه ها سال میشود
گلبرگ های خاطره پامال میشود
من انحنای دایره ای از نگفتنم
بی تو زبان شاعر من لال میشود
بی تو نگاه مردم بیگانه عشق من
باور نکن که عاشقت اغفال میشود
در حسرتم که پر بکشم تا خدا بگو
آغوش تو برای تنم بال میشود؟
من با تو میرسم به غزلهای چیدنی
دور از تو سیب قافیه ام کال میشود
بی تو دلم شکسته تر از چهره کویر
طرحی سراب گونه ز آمال میشود
چهار شمع به آرامی می سوختند.
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا
همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف
شمع صلح تمام نشده
بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم،
واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد.
برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم .
حرف شمع ایمان که
تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید
با اندوه گفت:« من عشق هستم.
توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم
مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها
حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین
کسان خود محبت کنندو عشق بورزند.
»پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
گفت: « شما که می خواستید
تا آخرین لحظه روشن بمانید،پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت:
« نگران نباشتا وقتی من روشن هستم، به
کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم. من امید هستم.
» چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...
آنقدر احمقند که باور که باور نميکنند
هرروز فکر روزگذشته ولی دريغ
فکری برای لحظه آخر نمی کنند
کافر نبوديم ولی نا برادران
رحمی به عشق پاک برادر نمی کنند
چشمی برای عشق شما تر نمی کنند
آنان که ياد بال کبوتر نمی کنند
تو رفتی و من ...
بی تومثل بادی غم انگیزم پر ازبرگهای زرد وپاییزم
بی تو مثل دریایی طوفانیم آرامشی ندارم و دلگیرم
بی تو مرده اند خنده ها پر کشیده اند شادی ها
بی تو داغون و خسته ام غریب و دل شکسته ام
بی تو تمام شد عاشقی اون لحظه های ناب و رنگی
بی تو لحظه هایم بارانیست زندگیم پوچ و بی معنیست
بی تو غم فرا گرفته بند بند وجودم را
غرق اشکهایم شده ام و می خواهم بمیرم
رفتی از پیشم برای همیشه
اما یادت با منه مثل همیشه
کاش می ماندی تو آغوشم برای همیشه
به جای تو تنهایست تنها همیشه
رفتی و چنین بی کس شدن در باور من نیست
به جز تو کسی در قلب من نیست
کاش می ماندی خورشید من همیشه
من ماه آسمون تو بودم یادته
رفتی و از غم ها پر شده ام
یه ماه بی کس و تنها شده ام
رفتی و تو تاریکی جا مانده ام
شاید برگردی منتظر مانده ام
تو اسمون دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره
واسه من تنهایی درده درد هیچکس و نداشتن
هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن
دیگه باور کردم اینو که باید تنها بمونم
تا دم لحظه مردن شعر تنهایی بخونم
سوز
امشب
منو تنهایی و مرور خاطرات
منو غم آواز و سه تارو سوز ترانه
منو این خاطرات عاشقانه
منو غمهای هجری بیکرانه
اشک حلقه زده به دنبال بهانه
منو این هیاهوی شاعرانه
عاشق تر از این بودم اگر لحظه پرواز
گر دست نجیب تو کلید قفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر عطر نفسهات
در لحظه بی هم نفسی هم نفسم بود
عاشق تر از این بودم اگر فاصله ها را
این ایینه شب زده تکرار نمی کرد
عاشق تر از این بودم اگر هق هق ما را
این سایه سرما زده بی خواب نمی کرد
عاشق تر از این بودم اگر وقت عبورت
ان سوی سکوت پنجره خواب نبودی
عاشق تر از این بودی اگر ثانیه ها را
اندوه فراموشی من تار نمی کرد
عاشق تر از این بودی اگر این دل ساده
اسرار مرا پیش تو اقرار نمی کرد
(خورشید چشمانت که طلوع می کند
گلستان قلبم در حسرت باران است..)
بهار اومد که من شیدا بگردم چو ماهی بر لب دریا بگردم
پلنگ در کوه و آهو در بیابان همه جفتند و من تنها بگردم
پلنگ در کوه و آهو در بیابان همه جفتند و من تنها بگردم
روز رفته ای ۳۰ روز حالا ۳ روز رفته ای ۳۰ روز حالا
زمستون رفته ای نوروزه حالا یار تو که گفتی برو صدسال دیگر
تو که گفتی برو صدسال دیگر نگیرم غیر تو من یار دیگر یار
سرسالی نشد یاری گرفتی سرسالی نشد یاری گرفتی
زبانت بامنو دل جای دیگر یار دلم می خواد که با تو یارباشم
دلم می خواد که بادارم تو یارباشم چو دونه در میان نارباشم یار
چو دونه در میان نار شیرین چو دونه در میان نار شیرین
چو بلبل بر غم گلزار باشم یار به دستمالم گل بادام دارم
به دستمالم گل بادام دارم نه شب خواب و نه روز آرام
سر راهت نشینوم گل بریزوم سر راهت نشینوم گل بریزوم
اگر خنجر بباره بر نخیزوم یار اگر خنجر بباره مثل بارون
اگر خنجر بباره مثل بارون که تا رویت نبینوم بر نخیزوم یار
مرده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی
سوختم خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد
نتونستم نتونستم قد رعنا تو ببينم
آخه چشمي که پر آبه فرصت ديدن نداره
نتونستم گل سرخي واست از باغچه بچينم
آخه دستي که بلرزه جرءت چيدن نداره
ترس ديدن يا شنيدن
که مي خواس بده به بادم
سايه اي بود سرد و سنگين
روي ذره اعتمادم
چه شبايي تو اتاقم
واسه تو نامه نوشتم
جاي تو نامه رو خوندم
آخر از نامه گذشتم
از همون روز که تو رفتي
بي تو اما با تو بودم
ياد تو چون خون رگهام
جاري بوده تو وجودم
از همون روز که تو رفتي
غافل از اونکه تو قلبت
مهربونه جايي داشتم
اگه زودتر مي دونستم
دست رو دستام نمي ذاشتم
اگه روزي،روزگاري بشه باز تو رو ببينم
وحشت از دنيا ندارم که گل سرخو بچينم
اگه روزي،روزگاري بشه باز تو رو ببينم
گل سرخي نمي مونه که نخوام برات بچينم...
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني
و محبت بي دريقت را نثارم كني
هيچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم
نشد يه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم
روزا با تو بيدار ميشم شبا با تو به خواب ميرم
هيچ وقت نشد نفهميدی که بی تو دنيا ندارم
تو همه دنيای منی امروز و فردای منی
هيچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم
ميگن چشای عاشق يه دنيا شعرو قصه ست
اما چرا عزيزم چشام لبريز غصه ست
ميگن گل شقايق نشون داغ عشق
من از نگاه داغت شدم باغ شقايق
ميگن شبا ستاره ها رابط عشقو قلبان
اما اخه ستاره ام راه نميده به چشمام
ميگن اشکای عاشق پيش خدا عزيزه
نميدونم تا کی بايد بريزه و بريزه و بریزه
وقتی شبا تو اسمون رنگه چشاتو ميبينم
دلم ميخواد بهت بگم که روزو رويا ندارم
بين تموم ادما تو عشق پاک اين دلی
تو اسمون روياهام جز تو ستاره ندارم
ميگن چشای گيرا خوب داره از اين اسيرا
بگو تا کی بايد من باشم مثل اسيرا
ميگن تو اين زمونه عشقا همه دروغه
عاشق نبوده حتما اونکه اينارو گفته
دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره
امابگو عزيزم اين کارا فايده هم داره ؟؟؟
و من چشم هایم خیره مانده
من اشک می ریزم و تو نگاه می کنی
فقط نگاه می کنی
نگاه می کنی و قلب من می شکند
صدایش را می شنوی؟
من چشمهایم را می بندم
تو می ایی....تو می ایی
و من در کلبه ی شبها چراغ عشق روشن می کنم
تو می ایی
هم اکنون انتظارت را می کشم....تو تمام راز فردایی
تو می ایی
غم نبودنِ تو را دوباره آه مي کشم
و روز رفتنِ تو را شب ِ سياه مي کشم
تو رفته اي و من هنوز به اين خوشم که بعد تو
نقاش ِ واژه ها شدم ، تو را چه ماه مي کشم
چشمم در انتظار تو تار شد نیامدی
سالی گذشت باز بهار شد نیامدی
بعدازتوسال هاست هنوزهم نشسته ام
داغت به دل هزار هزار شد نیامدی
امّا وقتی که می رفتی دلو با خـــودت نبـردی
رفتی و تنهام گذاشتی ، اولش گریه کار من شـد
توی این قسمت بازی غصه تنها یار من شـــد
روزگار صفحش ورق خُرد ، اومده اون روی سکـه
قسمت دوم بازی : تـو شـــدی همـدم غصــه
حالا که همه گذاشتن تـو رو تنها تـــوی قصـه
اومدی سراغ من باز ، ولی این دفعه با گریـــه
امّا من دیگه نه اونم که واست دعـا بـخـونـــم
واسه قلـب تـو بسوزم ، پــای عشق تو بمونم
دیگه واژه ای نمونده ، واسه از تو شعر سـرودن
دیگه هیچ دلی نمونده ، واسه بخشش و گذشتن
دیگه دیره واسه گریـه ، اومــده آخــر بـــازی
من بــرنده شدم و تو مثل یک بـازنـده باختی
خسته بر راهت رسیدم جام عشق را سر کشیدم
در کمان ابروانت عشق را من جمله دیدم
در تمام عاشقان من جز تو معشوقی ندیدم
در پس آن خنده هایت نور دیدم فهم دیدم
در نگاه گل فشانت طعم دنیا را چشیدم
وانگه آن چشمان ندیدم زندگی را تیره دیدم
گر خم ابرو بدیدم دل از این دنیا بریدم
من در آن رخسار زیبا از لبانت بوسه چیدم
من در این دنیا برایت چه ستم ها یی کشیدم
بهم نگو عاشقمی
بگو فقط مال منی
بهم بگو دوستم داری
نگو که تنهام میزاری
بگو فقط منو می خوای
بگو فقط دوستم داری
بگو برات هنوز منم
تک گله باغ اون نگات
بگو که ارزوت منم
پاکیه اون نگات منم
می خوام که ارزوم بشی
دوست داشتن و یاد بگیری
فقط با من سر بکنی
فقط واسه من بمونی
فقط واسه من بمیری
منم میشم نگاه تو
حرف روی لبای تو
اون که بی تو میمیره
اون که بات جون میگیره
کاش که باور بکنی
حرفم و از بر بکنی
تا آخر خط خدا
بمونی و بی من نری
بی من بری من میشکنم
خلاصه آخرش بگم اون که ارامشته
اون که می میره برات
اونم منم
تا ماهــیه اسیر و بــی زبـون هر دوشون پاک و قشنگ و مهربون
رنگــشون به رنگ گلــهای بهــار با تــنــی اســیر و قـلبی بی قرار
تویه تنگی کوچیک از جنس بلور یکی شون بی طاقت و یکی صبور
خسته از اسارت و زندون تـنگ رویاشون دریایی پاک و آبی رنگ
عـاشـــق هــم دیگه و فـــد ای هــم دلــشون پــر می کـشـیـد برای هم
روز گار گذشت و روزی از روزا ماهــیــه کــم طاقــتــه تـنگ طلا
ســـر اومد صـبرش و از دنـیا برید رفـت و رنگ دریا رو هرگز نـدید
تنها شـد ماهــیــه عـاشق و اونم نـتـونـسـت بـمـونه تـو دسـتای غم
گریه کرد و گفت آخه خدا جونم چه جوری اسـیـر و تـنـها بـمـونـم
رفت و تـنـهایی تویه دنیا نموند قصه ً عـاشـقـی رو دو بـاره خوند
دنیا بار دیگه عاشــقی رو دید قصه ً عشقـو از اون ماهی شـنـیـد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:5 توسط محسن
|
|